هرگز ازمرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش ازابتذال شکننده تربود...هراس من باری از مردن درسرزمینی است که مزدگورکن از آزادی آدمی افزون باشد....... احمد شاملو پارادوکس
پارادوکس
فروردین 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
جمعه 28 اسفند ماه سال 1383

(ساحره)

قفل بر دلم نزن ساحره

طعم تلخ حجله های باکره.

شب طلسم های عشقهای پاپتی

قفل بردلم نزن ساحره.

سیب های باغ تو هنوز نورس است

بوسه چینی از لبان تو گس است

مادیان چشم سرخ دشت ابتذال

ای نهایت زوال

نفرت تمام ــ

حسرت کدام،
بگوکدام شب تو را به کوچه های شب کشاند.

آن کرشمه های نازکانه ات چه شد.

غرق خسته گی!

لبانت ازهزار بوسه بی بهانه پینه بست.

ای تمام دلشکسته گی

پیکرت به زیر دشنه های صد عطش شکست.

شوق وشوق وشوق

تمام هستی تو را به باد داد.

آن غرور بی فروغ

تورا به کوچه های شب کشاند.

«مرگ ومرگ ومرگ

مرگ بی سترگ

مرگ ماده گرگ

زیر تازیانه های صد تگرگ»


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 16928


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...
لینک سایتها ووبلاگهای برگزیده


کارگاه شعروقصه
کتاب کوچه
شاهرگ
پندار
درج
دوات
کلاغ
شعر معاصر افغانستان
آوای آزاد
مجله فروغ
عباس معروفی
حمیراطاری
مریم هوله
داریوش آشوری
oxin
حسین گرجی
غزل پست مدرن
قابیل
ماندگار
ساراشعر
باغ شعر

عناوین آخرین یادداشت ها