هرگز ازمرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش ازابتذال شکننده تربود...هراس من باری از مردن درسرزمینی است که مزدگورکن از آزادی آدمی افزون باشد....... احمد شاملو پارادوکس
پارادوکس
فروردین 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
سلام دوستان شرمنده ازاینکه باز هم دیر به روز شدم اما قول می دهم که بعد از این حداقل هر هفته یک بار به روز شوم وحالا  مثنویی را می خواهم بنویسم البته با ید از خانم ها معذرت خواهی کنم اگر چه قصد هیچگونه اسائه ادبی را نداشته ام وتنها حسی بوده است که مکتوب شده..

هنوز هم پیرهنش بوی زن می داد           
هنوز هم بوی خوش لجن می داد

به فکر قصه مجنون :نکته ای کم داشت      
هنوز آخر قصه سوال مبهم داشت

به فکر اینکه اگر جای مجنون بود              
در آخر قصه ردپایی ازخون بود؟

که مرد باید پری قصه را می کشت؟            
 ویا به سبک مدرنیسم خود را....

هنوز ازگذر بی تکیه گاه می ترسد
هنوز از من. از تو. از گناه می ترسد

زنی که پیرهنش بوی  مرد می گیرد         
خدای خواهش تن بی قبیله می میرد
     

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 16927


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...
لینک سایتها ووبلاگهای برگزیده


کارگاه شعروقصه
کتاب کوچه
شاهرگ
پندار
درج
دوات
کلاغ
شعر معاصر افغانستان
آوای آزاد
مجله فروغ
عباس معروفی
حمیراطاری
مریم هوله
داریوش آشوری
oxin
حسین گرجی
غزل پست مدرن
قابیل
ماندگار
ساراشعر
باغ شعر

عناوین آخرین یادداشت ها